آخرین خبرهای داستان کوتاه

داستان کوتاه”فرار از زندگی”

روزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم شاگرد قبول کرد استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند برد استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن مکالمات بین کودکان به این صورت بود: -الان نوبت من است که فرار کنم و تو ...

داستان زیبای «شایعه»

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند. مرد حکیم به او گفت: ...

بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند

روی نیمکت توی پارک نشسته‌ام. هوا خیلی خوب است. آن‌قدر خوب که دلم می‌خواهد به جای این بادکنک صورتی توی دستم که هر از گاهی هوس دررفتن به سرش می‌زند، یک بادبادک صورتی داشتم. می‌دویدم و به هوا می‌فرستادمش. بعد هم نگاهش می‌کردم که آن بالابالا‌ها برای خودش پرواز می‌کند و می‌خندد. می‌ترسم. نکند بادبادکم مثل خودم از ارتفاع بترسد! به این فکر می‌کنم که روی همه‌ی بادبادک‌ها نقش لبخند کشیده‌اند. شاید می‌خواهند بگویند بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند، اما اگر بادبادک من از ارتفاع بترسد چه؟ ترسش پشت لبخند مصنوعی‌اش ...

آن روزها که دوچرخه نبود

روزنامه‌های کشور ما که از‌‌ همان اول این شکلی نبودند؛ این‌شکلی که هرروز و هرروز با اخبار گوناگون و تصویرهای رنگی چاپ شوند… چه‌طور است در تاریخ سفر کنیم و ببینیم روزنامه و روزنامه‌نویسی از کی در ایران شروع شد. واژه‌ي «روزنامه» بسیار کهن است. شکل قديمي آن «روزنامجه» بود، اما معنی امروزی را نداشت و در واقع به گزارش‌هایی روزنامجه مي‌گفتندکه وقایع‌نگاران به دولت ارائه مي‌كردند؛ مثلاً صاحب بن عباد، وزیر مشهور آل بویه، روزنامجه داشته و وقایع روزانه را در آن ثبت می‌کرد. اما روزنامه به معنی امروزی، ...

خرهای همه‌چیزفهم!

«ما خرها توی حرف‌ها و داستان‌های شما خنگ و بی‌عقل و نفهمیم (البته ما هم راجع‌به شما همین فکر را داریم.) اما نه! اصلاً این طوری نیست! ما باهوش و قوی و چیزفهم هستیم. اما اصل ماجرا روزی اتفاق می‌افتد که همه رفتارشان با من عوض می‌شود. دیگر کسی دوستم ندارد و کسی سوارم نمی شود انگار همه با من قهر هستند.» کتاب جالب و خلاقی است. الاغی که همه‌چیز را می‌فهمد و خیلی باحال و دوست‌داشتنی است. در این کتاب همه عاشق «کادیشون»، الاغ اصلی داستان، هستند و بچه‌ها ...

قنادی آقای محجوب

آقای محجوب ایستاده بود پشت دخل و داشت با بابا حرف می‌زد. از آنطرف خیابان دیده بودمشان. همیشه دوستی این دو نفر را دوست داشتم. رابطه آقای محجوب و بابا مصداق رفاقت بهتر از خویشاوندی است. اختلاف سنی‌شان کم نیست اما هر عددی هم که باشد هیچ ربطی به شدت رابطه‌شان ندارد. آقای محجوب قنادی دارد و کلوچه‌هایش طعم گذشته را دارد. هنوز ایستاده‌ام روبه‌روی مغازه و به شهر نگاه می‌کنم. به اولین زمستانی فکر می‌کنم که برف را دیدم. تعجب کرده ‌بودم. آن‌موقع‌ها مثل الان نه بحث گرمایش زمین ...

مرد عاشق (داستان کوتاه)

روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسيد : ” آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! “ زن پاسخ داد : ” آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند ...

معجون آرامش(داستان کوتاه)

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند. چون روزی چند بر این حال بود، کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان. بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد. گفتند:… آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به ...

نامه یک مادر به دخترش درباره پیر شدن

از وقتی متولد می شویم قدم در راه پیری و سالخوردگی می گذاریم. این بخشی از انسان بودن است. این روند می تواند خسته کننده و ترسناک باشد چون اعضای خانواده باید عادتهایشان را تغییر دهند. این دوره گذار می تواند مشکل باشد مخصوصا برای کسانی که در گذشته خود غرق شده اند. در این مطلب نامه مادری به دخترش درباره این دوره زندگی را با هم می خوانیم: «دختر عزیزم از تو می خواهم روزی که می بینی من پیر شده ام، صبور باشی و بیشتر از آن درک ...

شنا(داستان کوتاه)

مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود، از مرگ حتمی نجات داد. پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید، متشکرم… مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست، پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت… ...
tex
Page 1 of 3123

مطالب پربازدید این هفته


لینک های ویژه | بک لینک شما در اینجا
  • هاست دانلود ایران
  • خرید هاست
  • هاست دانلود
  • هاست ایران
  • کوتاه کننده لینک