آخرین اخبار داستان کوتاه - صفحه ایران

آخرین خبرهای داستان کوتاه

داستان | یو یو

– دیگه هم دنبالم نیا… دیگه هم زنگ خونه‌مون رو نزن. خیلی هم پسر بدی هستی! فکر کردی من نمی‌دونم… شایان نشسته است کنار تلفن و برای دهمین‌بار پیغام دوستش را گوش می‌کند. مي‌گويم: «قطعش كن!» – آخه نمي‌فهمم آخرش چي مي‌گه. – مي‌گه دنبالش نري… حالا قطعش كن دارم درس مي‌خونم. – نه انگار يه چيز ديگه هم مي‌گه. چپ‌چپ نگاهش مي‌كنم. – براي چي قهر كرده؟ جواب نمي‌دهد. حرصم مي‌گيرد و بلند مي‌گويم: «به درك!» لغت را زير لب تكرار مي‌كنم: «عاريه!» معني‌‌اش يادم نمي‌آيد. زيرچشمي به كتاب ...

خرمالوی مهربان

ما یک درخت خرمالو داریم که هر روز میزبان گنجشک‌هاست و در آن سرما با سخاوتش بهشان غذا می‌دهد. کل سـرمایـه‌ی پاییز کمی سرمـا بود تا پس‌انداز کند، فصل زمستان بخرد چشم گنجشک به دارایی خرمالو بود بلکـه یاری بکنـد از سر سرمـــــا بپرد   عكس و متن: محمد حسین ...

بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند

روی نیمکت توی پارک نشسته‌ام. هوا خیلی خوب است. آن‌قدر خوب که دلم می‌خواهد به جای این بادکنک صورتی توی دستم که هر از گاهی هوس دررفتن به سرش می‌زند، یک بادبادک صورتی داشتم. می‌دویدم و به هوا می‌فرستادمش. بعد هم نگاهش می‌کردم که آن بالابالا‌ها برای خودش پرواز می‌کند و می‌خندد. می‌ترسم. نکند بادبادکم مثل خودم از ارتفاع بترسد! به این فکر می‌کنم که روی همه‌ی بادبادک‌ها نقش لبخند کشیده‌اند. شاید می‌خواهند بگویند بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند، اما اگر بادبادک من از ارتفاع بترسد چه؟ ترسش پشت لبخند مصنوعی‌اش ...

آن روزها که دوچرخه نبود

روزنامه‌های کشور ما که از‌‌ همان اول این شکلی نبودند؛ این‌شکلی که هرروز و هرروز با اخبار گوناگون و تصویرهای رنگی چاپ شوند… چه‌طور است در تاریخ سفر کنیم و ببینیم روزنامه و روزنامه‌نویسی از کی در ایران شروع شد. واژه‌ي «روزنامه» بسیار کهن است. شکل قديمي آن «روزنامجه» بود، اما معنی امروزی را نداشت و در واقع به گزارش‌هایی روزنامجه مي‌گفتندکه وقایع‌نگاران به دولت ارائه مي‌كردند؛ مثلاً صاحب بن عباد، وزیر مشهور آل بویه، روزنامجه داشته و وقایع روزانه را در آن ثبت می‌کرد. اما روزنامه به معنی امروزی، ...

خرهای همه‌چیزفهم!

«ما خرها توی حرف‌ها و داستان‌های شما خنگ و بی‌عقل و نفهمیم (البته ما هم راجع‌به شما همین فکر را داریم.) اما نه! اصلاً این طوری نیست! ما باهوش و قوی و چیزفهم هستیم. اما اصل ماجرا روزی اتفاق می‌افتد که همه رفتارشان با من عوض می‌شود. دیگر کسی دوستم ندارد و کسی سوارم نمی شود انگار همه با من قهر هستند.» کتاب جالب و خلاقی است. الاغی که همه‌چیز را می‌فهمد و خیلی باحال و دوست‌داشتنی است. در این کتاب همه عاشق «کادیشون»، الاغ اصلی داستان، هستند و بچه‌ها ...

قنادی آقای محجوب

آقای محجوب ایستاده بود پشت دخل و داشت با بابا حرف می‌زد. از آنطرف خیابان دیده بودمشان. همیشه دوستی این دو نفر را دوست داشتم. رابطه آقای محجوب و بابا مصداق رفاقت بهتر از خویشاوندی است. اختلاف سنی‌شان کم نیست اما هر عددی هم که باشد هیچ ربطی به شدت رابطه‌شان ندارد. آقای محجوب قنادی دارد و کلوچه‌هایش طعم گذشته را دارد. هنوز ایستاده‌ام روبه‌روی مغازه و به شهر نگاه می‌کنم. به اولین زمستانی فکر می‌کنم که برف را دیدم. تعجب کرده ‌بودم. آن‌موقع‌ها مثل الان نه بحث گرمایش زمین ...

مرد عاشق (داستان کوتاه)

روزی زنی نزد دکتر روانپزشک معروفی رفت و به او گفت که همسرش نسبت به او و فرزندانش بی تفاوت شده است و او می ترسد که نکند مرد زندگی اش دلش را به کس دیگری سپرده باشد . دکتر از زن پرسيد : ” آیا مرد نگران سلامتی او و بچه هایش هست و برایشان غذا و مسکن و امکانات رفاهی را فراهم می کند ؟! “ زن پاسخ داد : ” آری در رفع نیاز های ما سنگ تمام می گذارد و از هیچ چیز کوتاهی نمی کند ...

ایرانی باهوش(داستان کوتاه)

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک شماره از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ ۵۰۰۰ دلار داره کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی داره.. و مرد هم سریع دستش را کرد ...

معجون آرامش(داستان کوتاه)

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند. چون روزی چند بر این حال بود، کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان. بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد. گفتند:… آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به ...

مردی که با هندوانه خوشبخت شد!

در زمان های قدیم، ویتنام توسط پادشاهی به نام هونگ ونگ اداره می‌شد. وقتی پادشاه فهمید که پسرش به نام آن تی یم از او نافرمانی می‌کند، او را به جزیرهٔ دورافتاده‌ای تبعید کرد تا به سختی زندگی کند. آن تی یم در آن جزیرهٔ دورافتاده برای خود یک جان پناه ساخت و با مشقت بسیار، چاهی حفر کرد و با صید ماهی و حیوانات به زندگی خود ادامه داد تا اینکه روزی به یک میوهٔ عجیب برخورد. این میوه به اندازه یک توپ بزرگ و سبز بود. او میوه ...
tex
Page 1 of 41234

پربازدیدهای داستان کوتاه

Sorry. No data so far.

آخرین خبرهای این سرویس


لینک های ویژه | بک لینک شما در اینجا
  • هاست
  • خرید هاست
  • هاست دانلود
  • نمایندگی هاست
  • هاست ایران
  • آمارگیر سایت
  • آپلودسنتر
  • کوتاه کننده لینک
  • دانلود نرم افزار
  • پسوردساز