آخرین خبرهای داستان کوتاه

داستان شاه عباس و شیخ بهایی

  روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم مى‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى،دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی،بلکه حق مردم رعایت شود. شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت مى‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد،چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم. شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلاى( محل نماز خواندن) ...

داستان کوتاه”فرار از زندگی”

روزی شاگردی به استادش گفت : استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟ استاد گفت : واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟ شاگرد گفت : بله با کمال میل استاد گفت : پس آماده شو با هم به جایی برویم شاگرد قبول کرد استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند برد استاد گفت : خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن مکالمات بین کودکان به این صورت بود: -الان نوبت من است که فرار کنم و تو ...

داستان آموزنده «اردوی مدرسه با اتوبوس»

مدرسه‌ای دانش‌آموزان را با اتوبوس به اردو می‌برد. در مسیر حرکت، اتوبوس به یک تونل نزدیک می‌شود که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده می‌شود: «حداکثر ارتفاع سه متر» ارتفاع اتوبوس هم سه متر بود ولی چون راننده قبلا این مسیر را آمده بود با کمال اطمینان وارد تونل می‌شود اما سقف اتوبوس به سقف تونل کشیده می‌شود و پس از به وجود آمده صدایی وحشتناک در اواسط تونل توقف می‌کند. پس از آرام شدن اوضاع مسئولین و راننده پیاده شده و از دیدن این صحنه ناراحت می‌شوند. ...

داستان زیبای «شایعه»

زنی در مورد همسایه اش شایعات زیادی ساخت و شروع به پراکندن آن کرد. بعد از مدت کمی همه اطرافیان آن همسایه از آن شایعات باخبر شدند. همسایه اش از این شایعه به شدت صدمه دید و دچار مشکلات زیادی شد. بعدها وقتی که آن زن متوجه شد که آن شایعاتی که ساخته همه دروغ بوده و وضعیت همسایه اش را دید از کار خود پشیمان شد و سراغ مرد حکیمی رفت تا از او کمک بگیرید بلکه بتواند این کار خود را جبران کند. مرد حکیم به او گفت: ...

قصه جوجه اردک زشت

یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی در دهکده ،خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود.   اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند .   کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند. ...

قصه خرگوش با هوش

در جنگل سر سبز و قشنگي خرگوش باهوشي زندگي مي كرد . يك گرگ پيرو يك روباه بدجنس هم هميشه نقشه مي كشيدند تا اين خرگوش را شكار كنند . ولي هيچوقت موفق نمي شدند .   يك روز روباه مكار به گر گ گفت : من نقشه جالبي دارم و اين دفعه مي توانيم خرگوش را شكار كنيم .   گرگ گفت : چه نقشه اي ؟       روباه گفت : تو برو ته جنگل ، همانجا كه قارچهاي سمي رشد مي كند و خودت را به ...

داستان | یو یو

– دیگه هم دنبالم نیا… دیگه هم زنگ خونه‌مون رو نزن. خیلی هم پسر بدی هستی! فکر کردی من نمی‌دونم… شایان نشسته است کنار تلفن و برای دهمین‌بار پیغام دوستش را گوش می‌کند. مي‌گويم: «قطعش كن!» – آخه نمي‌فهمم آخرش چي مي‌گه. – مي‌گه دنبالش نري… حالا قطعش كن دارم درس مي‌خونم. – نه انگار يه چيز ديگه هم مي‌گه. چپ‌چپ نگاهش مي‌كنم. – براي چي قهر كرده؟ جواب نمي‌دهد. حرصم مي‌گيرد و بلند مي‌گويم: «به درك!» لغت را زير لب تكرار مي‌كنم: «عاريه!» معني‌‌اش يادم نمي‌آيد. زيرچشمي به كتاب ...

خرمالوی مهربان

ما یک درخت خرمالو داریم که هر روز میزبان گنجشک‌هاست و در آن سرما با سخاوتش بهشان غذا می‌دهد. کل سـرمایـه‌ی پاییز کمی سرمـا بود تا پس‌انداز کند، فصل زمستان بخرد چشم گنجشک به دارایی خرمالو بود بلکـه یاری بکنـد از سر سرمـــــا بپرد   عكس و متن: محمد حسین ...

بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند

روی نیمکت توی پارک نشسته‌ام. هوا خیلی خوب است. آن‌قدر خوب که دلم می‌خواهد به جای این بادکنک صورتی توی دستم که هر از گاهی هوس دررفتن به سرش می‌زند، یک بادبادک صورتی داشتم. می‌دویدم و به هوا می‌فرستادمش. بعد هم نگاهش می‌کردم که آن بالابالا‌ها برای خودش پرواز می‌کند و می‌خندد. می‌ترسم. نکند بادبادکم مثل خودم از ارتفاع بترسد! به این فکر می‌کنم که روی همه‌ی بادبادک‌ها نقش لبخند کشیده‌اند. شاید می‌خواهند بگویند بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند، اما اگر بادبادک من از ارتفاع بترسد چه؟ ترسش پشت لبخند مصنوعی‌اش ...

آن روزها که دوچرخه نبود

روزنامه‌های کشور ما که از‌‌ همان اول این شکلی نبودند؛ این‌شکلی که هرروز و هرروز با اخبار گوناگون و تصویرهای رنگی چاپ شوند… چه‌طور است در تاریخ سفر کنیم و ببینیم روزنامه و روزنامه‌نویسی از کی در ایران شروع شد. واژه‌ي «روزنامه» بسیار کهن است. شکل قديمي آن «روزنامجه» بود، اما معنی امروزی را نداشت و در واقع به گزارش‌هایی روزنامجه مي‌گفتندکه وقایع‌نگاران به دولت ارائه مي‌كردند؛ مثلاً صاحب بن عباد، وزیر مشهور آل بویه، روزنامجه داشته و وقایع روزانه را در آن ثبت می‌کرد. اما روزنامه به معنی امروزی، ...
tex
Page 1 of 41234

iranpage

backlinkmy.com has expired

Because of this, the existing content of your website is not showing. If you are the registrant of this domain name and want to continue the use of your website, please contact iranpage with an email to iranpage@support.hostcontrol.com to renew the domain name.

iranpage